now you don't have to tell me
that i'm the first that you have loved
and I'm not inexperienc genough to think
that i will be the last
حالا دیگر نیاز نیست بگویی
نخستین کسی هستم که عاشقش شده ای برای اینکه
چنین نیست
آنقدر خام نیستم که فکر کنم
آخرین عشق تو خواهم بود
some time we think that every think goes well but
it isn't real.
we just want to think like this
it is jast a dream and not more!!!![]()

از جنس بارانم،از جنس برگ های سرد و تب دار پاییزی،دخترشب های سرد آسمان ابری مهرم
ولی گرمم به گرمی روز های عاشقانه،دلم شکننده تر از برگ های خوشرنگ پاییزیست که
در زیر پاهایتان خورد می شود هر روز،صدایش ولی آهسته تر از آن رعد و برق های
شبانگاهی ست.
دوست بی ریای دریایم ولی دشمن با هرچه نامردیست،آرامم ولی جوشان،خاموشم به
آهستگی فریاد،سردم به لرزانندگی لحظه های گرم پاییزی،قهوه ای گرمم ولی بی تو ای
خدا چه بی طعمم.
متولد شده ام همراه این بادهای بی پروا و این شب های بی گرما و این برگ های بی رنگ و
ریا...هم نفس خاکم ولی جنسم بلورین است ،بلورین مثل آیینه،مثل مهرو شفقت های این ماه
پر آدینه...
من همان آوای غمگین شبستان های تاریکم و آن غویی که می میرد بدون یار در غربت،
همان لحظه به لحظه فکر کردن های یک دل عاشق و آن بیداد های یک دل صادق،
من همانی هستم که اینجایم و می گویم:
خدایا ! لحظه ها را نگیر از من که با این فکر عاشق و دل صادق
گذرگاهم نباشد این جهنم ها و شیطان های پر نیرنگ...
خدایا ! اگر آفریدی مرا امروز پس خودت هدیه کن مهرت را
به دلم امروز.
این بار در ماه تولدم مهمانی بزرگی بر پاست که امید وارم همه ی شما
از این مهمانی با دستانی پر بیرون بیایید و همچون فرشته های ملکوت
حضور صاحب خانه را در همه ی لحظات درک و احساس کنید...
R.E![]()
................................................
و ادامه ی داستان...
محسن انگار همه چیز رو فراموش کرده بود.ان زن که 15 سال پیش در میان بهت و حیرت
مهمانان مهریه اش را 14 شاخه گل محمدی تعیین کرده بودو حالا این طور او را به دردسر انداخته بود!
او و پیر مرد در تاکسی بودند.پیرمرد حس می کرد مسئله ای که مرد با آن در جدال است مهم تر از
پیدا کردن گل محمدی ست و در آن شب یخ زده ی زمستانی دلش خواست به مردی که درمانده و پریشان است
کمک کند.
-آقا،اگر می خواهید شما را به گل خانه ببرم باید برویم دربند.
راننده ی تاکسی،فرمان را پیچاند و تاکسی با صدای گوشخراش به دور خود پیچید و به طرف سر بالایی رفت.
پیرمرد با لحنی خودمانی گفت:اصلا ماجرای این گل محمدی چی هست؟
-موضوع مهریه است.
-خیلی جالب است.من وقتی با زنم عروسی کردم-خدا بیامرزدش-سه دانگ از باغی را که پر بود از گل محمدی
مهریه اش کردم ولی او هیچ وقت مهریه اش را مطالبه نکرد و تنها سهمی که از مهریه اش می برد،
سالی چند شیشه گلاب دو آتشه بود که آن هم صرف نذری امام حسین و حضرت ابوالفضل میکرد.
آخر می دانید اقا در کاشان،موقع بهار،بوی گل های محمدی گیجت می کند؛ولی اینجا...هیهات!
خوب حالا از این خیابان دست راستی بپیچ.
-خوب باز هم به راست.
ته یک کوچه ی بن بست پهن،یک در قدیمی بود که پیرمرد از راننده ی تاکسی خواست جلویش توقف کند.
-اگر هم پیدا بشود،همین جاست و بس.من هم یک دوست قدیمی اینجا دارم.خدا کند باشد.
بعد به آسمان نگاه کرد و گفت:عجب برفی.
راننده ی تاکسی گفت:آقا دیگه خیلی دیر شده ما هم زن و بچه داریم.مزد ما رو بده تا برویم سر خانه و
زندگیمان.محسن پول او را دادو صدای پاهای خسته ای را شنید که روی زمین کشیده میشد.پیرمرد به کسی که در
را باز کرده بود گفت:حاجی نصرالله اینجاست؟
مرد فانوسی در دست داشت و آنها به دنبالش را افتادند.ته حیاط،،گلخانه با شیشه های مربع تکراری که رنگ
های عجیبی را در خود منعکس می کرد،قرار داشت.آنها به دنبال مردو فانوس وارد شدندو بعد،در میان هوای مه آلود
گلخانه که با انواع برگ های زینتی و گلدان های گل و گلهای نرگس،همچون رویای کودکی به نظر می آمد،
دو پیرمرد یکدیگر را در آغوش گرفتندو بعد سه چهارپایه بود که آنها را به دور آتش جمع کند.
پیرمرد گلفروش گفت:گردش روزگار امشب ما را به اینجا کشاند.
بوی چوب سوخته و بوی گل ها و بوی نم،به هم آمیخته بود و سایه هایی از انواع خاکستری های
سبزو صورتی وبنفش در گلخانه بود.طبیعت انگار چرخه رنگی بود که در برابر او گسترده شده بود.
گلفروش زیر گوش باغبان حرفهایی زدو او با تعجب به محسن نگاه کرد و گفت:
راستش چند تا بوته گل محمدی داریم که فکر نکنم خبری از گل باشد.بعد بلند شدو رفت ته گلخانه
جایی که بنجامین ها به صورت درختی در آمده بودند و برگ های قلبی شکل در هوا معلق مانده بودند.
ورقه های نایلون را از روی پیت های حلبی که بوته های زرشکی در آن بود برداشت.
اما دریغ از یک غنچه.حتی یک جوانه ی سبز هم دیده نمی شد.
باغبان با خونسردی گفت:زود آمده اید اگر 15فروردین بیایید شاید بتوانم چند شاخه گل به شما بدهم ولی
در اردیبهشت،خرمن خرمن میتوانید بچینید.
پیر مردها کنار بخاری نشسته بودند و حرف میزدند و گویی زمان و مکان را از یاد برده بودند.و
او گلخانه را با بوی هیزم های سوخته وگل های نرگس ترک کرد.
و تنهای تنها در کوچه های یخ زده به راه افتاد.خیابان خالی بودو آدمها تک و توک می گذشتند.
همین طور که پایین میرفت احساس کرد در کوچه های ناشناس،گم شده است.
کوچه های قدیمی اطراف بازارچه،که از نوع صدای آن زن و مرد بودن کسی که پشت در بود
معلوم می شد.کجا بود او؟و ان چیز هایی که در دفتر خانه گذشته بود و صدای دست زدن ها
وتحسین هایی که قلب او را سرشار از شادی می کردو خاطره و آن دختر.
یکمرتبه حس کرد بوی آشنای گل محمدی می آید.بویی که سراسر ان کوچه ی طاقدار را فرا گرفته بود.
از انتهای کوچه پیرزن و پیرمردی می امدند.مرد عصا به دست داشت و زن دست اورا گرفته بود و انها از
کنار او رد شدند.بوی گلهای محمدی می امد و اردیبهشت.در دست پیرزن دسته گلی از گلهای محمدی بود.
پیرزن به او نگاه کرد با نگاهی اشنا .نگاهی که از زمان های قدیم،انگار با او همراه بود،پیرزن
دسته گل را به او داد و گفت:بگیر این هم 14 شاخه گل محمدی. مواظب باش یخ نزنند.
بعد،پیرمردو پیرزن در خم کوچه ناپدید شدند،گلها در دست او باقی ماند و بوی عجیبی که او را به
اردیبهشت که سهل است به بهشت میبرد و خاطره ای که تنها گناهش صداقتش بود.
یک تاکسی از کنار او رد شد،تاکسی نو و سفید بود.سوار شد و آدرس داد.گل ها در دست او
بودند و او سعی می کرد گل ها را تا رسیدن به مقصد تر و تازه نگه دارد.
تاکسی کنار دفترخانه نگه داشت. در سکوت یخ زده ی خیابان هیچ چیز و هیچ کس دیده نمیشد.
دفترخانه،مغازه ها بسته بودند ولی او مطمئن بود خاطره انجاست و قلبش به او دروغ نمی گفت.
خاطره آنجا بود زیر طاقی در دفترخانه و چتری به دست داشت.
-بیا این هم چهارده شاخه گل محمدی.ولی یادم باشه اینبار برای دادن مهریه از تو رسید و
امضا بگیرم؛مواظب باش گل ها یخ نزنند!
...و در سرمای آن شب زمستانی ،یک زن و یک مرد در زیر یک چتر پیش میرفتند و
سایه هایشان بر روی آسفالت خیس می ماند.
THE END
پایان

سلام عزیزان
این دفعه می خوام براتون یک داستان زیبا رو تعریف کنم
امیدوارم خوشتون بیاد
...
صدای خاطره در فضای خاکستری و یخ زده ی دفتر خانه پیچیده بود.
صدا،تنین چینی شکسته غرور زنی را داشت...من مهریه ام را می خواهم.
فقط یک امضا مانده بود تا حکم جدایی-که از ماه پیش آغاز شده بود-
جنبه ی قانونی پیدا کند.رییس دفتر خانه،پشت میز کهنه ای که بوی پوسیدگی میداد
نشست و قباله ای را که با روبان صورتی بسته شده بود،باز کرد.رو به محسن کرد و
گفت:شما که گفته بودید خانمتان مهریه ندارد.محسن در حالی که لبخندی روی
لبهایش شکفته بود،با لحنی که نشانه ی حیرت عمیق او بود،گفت:چهارده شاخه
گل محمدی!
کلماتی که ازمیان دو لب او بیرون آمد حرکتی به دود سیگاروکاغذهای پوسیده
وبرفی که پشت پنجره های مه گرفته،میبارید دادو انها را برد به اردیبهشت
وگل های محمدی که در باغچه ی خانه ی عروس روییده بود.
گلها از میان باغچه ی وسط حیاط تا نزدیکی پنچره ها رسیده بود.
مجلس عقد کنان خاطره و محسن ئر میان مخالفت های شدید خانواده ی
عروس،بالاخره سر گرفته بود،ولی عروس تا دم عقد مهریه اش را مشخص نکرده بود
و خانواده هافچشم ها و گوش ها را تیز کرده بودند تا ببینند خاطره مهریه اش را چقدر
تعیین می کند.
خاله خانم داماد سر در گوش مادر داماد کرده بود و می گفت: والا دخترای مردم زرنگن،
لابد شما رو خام کرده می خواد یه مهریه ی سنگین پیشنهاد کنه،شنیدم مهریه ی خواهرش
هزار سکه طلاست.
خواهر و مادرش هم حتی نتوانسته بودند از زیر زبان عروس حرفی بیرون بکشند.
عروس حتی در برابر داماد هم سکوت کرده بود.
و سر انجام سر سفره ی عقد زمانی رسید آقا هنگام خواندن خطبه ی عقد از
عروس خانم پرسید:میزان مهریه چقدراست؟و عروس گفته بود 14 شاخه گل محمدی به نیت 14 معصوم
همه شاکی بودند از خواهرومادر تا پدر عروس که چرا خاطره چنین مهریه ای را انتخاب کرده
مگر دیوانه شده؟ان از انتخابش،دانشجوی ساده ی هنر این هم از تعیین مهریه...
محسن گفت:آقای رییس این هم شده بهانه.حالا من توی این برف و سرما،گل محمدی از کجا بیاورم؟
رییس دفتر با خونسردی گفت:اقای عزیز مهریه مهریه است فرقی نمی کند.شما باید طلب خانمتان
را بدید شما به او بدهکارید.
ولی من...
و به خاطره که در میان پدر و مادرش نشسته بود نگریست که با غرورویکدندگی به نقطه ای
دور خیره شده بود.
حالا رز نمی شود؟
تا نظر خانم چه باشد؟
خاطره بدون یک کلمه حرف،سرش رابه علامت نفی بالا برد.
باشد می روم دنبال مهریه ی خانم.
از پله هایی که پر از آشغال سیگار و بیسکوییت بود امد پایین.پله ها نمه تاریک بودوبیرون از
دفتر برف و کولاک،زمین و اسمان را به هم پیوند داده بود.احساس سرگیجه می کرد.راهش را
کج کردو یک تاکسی در بست گرفت.
آقا مرا ببر به یک گل فروشی بزرگ که همه ی گل ها رو داشته باشه.
راننده به مردی که موهای جو گندمی و حالتی موقر نگاهی کرد. گفت:
امر خیریست؟ و او با غیظ در حالی که دندان هایش را به هم می مالید گفت:شاید امر خیری باشد.
تاکسی راه افتاد و کنار یک گل فروشی ایستاد.محسن پیاده شد.از پشت پنجرههای مه گرفته گشت
و گشت...پسری جوان را دید که با حسرت به گل ها نگاه میکرد با دفترچه های طراحی که در دستانش بود
و دراندیشه ی خرید دسته گلی برای همسر آینده اش ولی در جیبش تنها کراییه اتبوسش را داشت.
آقا شما گل محمدی ندارید؟
پسر جوان که مشغول درست کردن گل عروس بود گفت:گل محمدی که مال گل فروشی نیست،تازه در این فصل...
و او رفته بود.
سوار تاکسی شد،از موقعی که از خانه و خانواده بیزار شده بود حرفهای ادمهارا نمی فهمید انها هم همین طور.
-خوب است والا ما که هیچ عیبی به زنت نمیبینیم.
-خاطره همان کسیست که همه چیزش را به خاطره تو گذاشت تا اتلیه باز کنی،آن وقت تو...وقتی کارت رونق گرفت
شروع کردی به جفتک انداختن.
-خوب است ما میدانیم چند سال از خاطره خاستگاری کردی.
-اسمش و گذاشتی عشق،اگر عشق سرت می شد وفاداری رو باور داشتی.
آنها چند مغازه ی دیگر رو سر زدند ولی توی اون فصل...
حالا دیگر شب شده بود.
محسن همین طور که به بیرون نگاه می کرد گفت :نگه دار شاید این دکه ی کوچک گل محمدی داشته باشد.
پیاده شدو به طرف پیر مردی که مو و ریش سفیدی داشت رفت.مرد با حالتی عاشقانه به گل ها رسیدگی می کرد.
-حاج آقا یه عرضی داشتم، شما میدانید گل محمدی رو از کجا میشه پیدا کرد؟
پیر مرد با نگاه حیرت زده و لهجهی غلیظ کاشانی گفت:گل محمدی را می خواهید برای چه؟
-یک مسئله ی خانوادگیست
برای اولین بار بود که اشاره به موضوع میکرد،انگار با او احساس نزدیکی میکرد.
-خوب شما اگر به من فرصت دهید تا مغازه را ببندم شاید بتوانم...
-یعنی ممکن است؟
-البته بعید می دانم در این فصل...البته خوب شاید هم،در فضای گرم گلخانه،
بتوانی چند تا غنچه از این گل را به دست بیاوری.
ادامه دارد...
از دست این صف های طولانی.هرچی به اول صف بیشتر نگاه می کنم،دیرتر نوبتم می شه.
کاش زودتر نوبتم میشد.هزارتا کار نیمه تموم دارم که باید تمومش کنم.
اما کو تا نوبتم بشه.داشتم فکر می کردم که کی نوبتم تموم میشه که یک نفر گفت:
"نوبت شماست"
زودتر ازاونی که فکرشو می کردم نوبتم شد.رفتم جلو...
یه نفر با صدای بلند گفت:"کارای خوب و بدی که تو دنیا کردی بگو"
داشتم دنبال کارای خوبم می گشتم .چشمم افتاد به ته صف.
با خودم گفتم کاشکی دیرتر نوبتم می شد...
خودشو نذرشبام کرد وشکفتم و شکست
حتی آسمون می خندید ولی اون چشم نمی بست
پا به پای من قدم زد تا که روپام بمونم
هیچ کجا نرفت مبادا تک وتنها مونم
هنوز دلواپسه شبای بی ستارمه
پی دوخت ودوز خاطرات پاره پارمه
وقتی دلگیره ازم تا می شه و شکسته تر
جای نفرین می گه عاقبت بخیر بشی آخر
حبسه کنج قفسی که اسمش آشیون ماست
اون صدای گریه هاش فقط خدا خدا خداست
مثل ماهی توی تنگ خالی پر پر می زنه
ماه مهربون آسمون تاریک منه
نباید قصه ی ماه وازستاره ها شنید
نباید غرور دریا رو، رو ماسه ها کشید
نباید برای گفتنش به قصه می زدم
منی که فقط نوشتن از نگاشو بلدم
***
مادر عزیز بوسه های هر شبت را به خرمنی طلا نخواهم فروخت
و یک تار موی سفیدت را با دنیا عوض نخواهم کرد
و تا آخر دنیا وانتهای جاده ی عمر به دستانت بوسه می زنم و
می ستایمت.
و خدا را شکر می گویم و می پرستمش به خاطر آفرینش
تک فرشته ی روی زمین که هر چه دارم از اوست
و مال او.
***
مامان مهربان روزت مبارک
از طرف دختر کوچکت
R.E

آموخته ام که مهم بودن خوب است ولی خوب بودن از آن مهمتر است. (1
۲)آموخته ام که خداوند متعال همه چیز را در یک روز نیافرید،پس چطور
می شودکه من همه چیز را در یک روز بدست بیاورم؟
3)آموخته ام که چشم پوشی از حقایق آن ها را تغییر نمیدهد.
4)آموخته ام که تنهاکسی که مراشادمی کندکه می گویدتومراشادکردی.
5)آموخته ام که گاهی مهربان بودن،بسیار مهم تر از درست بودن است.
6)آموخته ام که هرگزنبایدبه هدیه ای که ازطرف کودک داده می شودنه گفت.
7)آموخته ام که در آغوش داشتن کودکی که به خواب رفته،یکی از آرامش
بخشترین حس های دنیا را درون آدمی بیدار می کند.
8) آموخته ام که هرچه زمان کمتری داشته باشیم کارهای بیشتری انجا
می دهیم .
9) آموخته ام که تنها چیزی که یک شخص می خواهد فقط دستی ست برای
گرفتن وقلبی برای فهمیدنش.
10) آموخته ام که لبخندارزانترین راهیست که میتوان باآن نگاه راوسعت بخشید.
11) آموخته ام که که باد با چراغ خاموش کاری ندارد.
12)و در آخر آموخته ام که...
به چیزی که دل ندارد دل نباید بست...
عزیزانی که این مطلب رو خوندن بدونن که واقعا من اینا رو از دنیا آموخته ام...
رشما چی کدامشو باور دارید
سلام به دوستای گلم
راستش گفتم سال نو شده ووبلاگ من هنوز تو حال وهوای سال قبله گفتم امروز با حرفای خودم آپ کنم نه با متن و شعر و…
راستش گفتم ببینم چه موضویی خوبه ،به این نتیجه رسیدم که :
از هرچه بگذریم سخن عشق خوشتر است
آره یه جورایی درباره ی عشق ولی نه از این آبکیاش،آره درمورد دوران نامزدیه،این روزا خیلی دورو اطرافم نامزد زیاده به خاطره همین منم گفتم نظر شما رو در مورد این دوران خوش زندگی بدونم.
با بچه ها نشسته بودیم هر کی یه نظر داد:
مثلا اشکان یه حرف خیلی قشنگ زد ،اون می گفت:دوران نامزدی مثل زمانی میمونه که برات دوچرخه می خرن بعد نمیزارن سوار شی!!!جالب بود نه؟
یا مثلا ریحانه می گفت:کلا دوران ضایعی!
ولی مهناز اومد مثلا جواب بده ولی فکر نکنم خودشم فهمید چی گفته:دوران قبل از دوستی و بعد از ازدواج !!!؟؟؟
ساناز هم مثل همیشه اول به منفعتش نگاه کرد:دوره ی خالی شدن جیب !
می رسیم به مژگان ،اون همیشه میخواد ره صد سال رو یک شبه طی کنه:نباشه بهتره!
پریسای عزیز هم که همیشه سعی می کنه متفکرانه جواب بده یه دستی به موهاش می کشه و می گه :دوران خوبیه برای شناخت همدیگه!
رامین هم که این وسط همش تو فکر بود{حالا برا چی ؟بماند} گفت:آدما واسه هم وقت زیاد دارن !
سمیرا:…!->نظر داد واسه خودش
لیلا خانم گل هم اصولا اصلا تو نخ این چیزا نیست و فقط سرش تو کتابه گفت : به من چه!
مهتاب که اصولا کم طا قته و هر چیز رو می خواد زود به دست بیاره یا اصلا نیاره گفت : حوصله ی آدم و سر می بره!
مهران خان که تا الان ساکت نشسته بودوگوش میداد نطقشون رو شروع فرمودند،آخه مهران حرف نمیزنه نمیزنه نمیزنه اگربزنه با مقدمه شروع،با نتیجه گیری و پیامدهای اخلاقی تمومش میفرمایند.
کمی عینکش رو جابه جا می کنه و میگه :از آنجا که انسان ها وقتی از دوران سر خوشی خارج و وارد زندگی زناشویی می شوند خودشان را هم فراموش می کنند چه برسد به عشقشان،پس من به شما توصیه ی اخلاقی دارم که از این دوران نهایت سوء استفاده...ببخشید...نهایت استفاده را نموده وآن را تا حد امکان به 3 تا 6 سال افزایش دهید {زیاد به دل نگیرید این همیشه پیشنهادهاش اینجوریه}
در این حال دیدن قیافه ی مژگان دیدنی بود :من می گم نباشه تو می گی 3 تا 6 سال ! مهران:خوب عزیز من شما می خواهید استثنان تنها یک شب نامزد باش چه طوره؟!!!
خلاصه بحث های زیادی شد {حالا خوب بود همه مجرد بودن وگرنه کار من بد بخت در اومده بود }
و اما آموخته ام که این عشق است که زخم ها را شفا میدهد نه زمان.
حالا شما بگید نظرتون در مورد این دوران خوش زندگی {نامزدی}چیه؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
@
@
@
@
@@@@@
@@
@ @
@ @
@@
@ @
@ @
@ @
@
@@@@
@
@@@
@
@@@@
R.E
-new year's time:
the sale tahvil is new year's eve.which is the official time for the spring
equinox .sale tahvil is an important moment,as it is a time for forgiving
eath other ,putting away petty .differences & looking forward to building
more conestructive relationships.
lengend says that there is a bullfish in the ocean of time carrying the world
in one of its horns.when the sale tahvil arrives, the bullfish tosses the world
over to the other horn.
haji firooz &amoo norooz- the pesian troubadour&
santa clous:
the old haji,named firooz,is the troubadour who ushers in the new year
whit his song,dance&merriment.haji firooz simbolizes the rebirth of
the sumerian god of sacrifice,domuzi, who was killed at the end of each year
reborn at the begining of the new year.
today's modern haji firooz sings & dances through the streets whit tambourines
& trumpets spreading joy for norooz . he ofen apears at gathering &enterains
by singing ,dancing,telling stories & also a few good jokes.childern & adult
all love him who,if you are lucky ,will tell a few good tales like that of
amoo norooz &other old persian tales.
amoo norooz ,a distant relative of haji firooz is responsible for giving gifts to the
childeren much like santa claus.he make thair wishes come true .
|
position |
Description &symbolism |
definition |
Persian name |
|
The first S on the sofreh |
Made fram wheat.this S signifies &renewal |
Spring sprouts |
Sabze |
|
The second S on the sofreh |
The fragrant & blooming lotus tree makes people fall in love so it is natural that its fruit would signify love & affection |
A sweet,dry fruit of a lotus tree |
Senjed |
|
The third S on the sofreh |
A big red apple represent health & beauty |
apple |
sib |
|
fourth S on the sofreh |
Wheat & Wheat products signify sweetness & fertility |
Wheat pudding |
Samanu |
|
Fifth S on the sofreh |
White vinegar signify age & patience |
vinegar |
Serke |
|
Sixth S on the sofreh |
This S symbolizes the spice of life. Some say somagh represents the color of the sunrise & whit the sun all evil is conquered |
Crushed sumac berries |
somagh |
|
Seventh S on the sofreh |
This medicinal S is a sign of good health |
garlic |
Seer |
